با یاد شهیدان دلاور نیروی انتظامی سردار سرتيپ دوم پاسدار محمود جلالي، رييس پليس پيشگيري وامير سرتيپ دوم علي نيازي، فرمانده پليس راه هاي فرماندهي انتظامي آذربايجان شرقي
مدت زیادی تا امتحانات خرداد ماه نمانده بود . سارا امسال در کلاس دوم ابتدایی درس می خواند .او دختر زرنگ و بسیار درسخوانی بود . پدرش پلیس بود و بیشتر وقت ها مجبور بود دور از خانواده اش به انجام وظیفه مشغول باشد . سارا خیلی دلش برای پدرش تنگ می شد ولی هرجوری که بود سعی می کرد تا آمدنش صبر کند و دوری اش را تحمل کند . نوروز بود و همه مشغول دید و بازدید بودند .
سارا کفش های قرمزش را که درون جعبه اش بودند تماشا می کرد . خیلی دوستشان داشت . این کفش ها را چند روز قبل از عید به همراه پدرش خریده بود . چند روزی بود که پدر فرصت نکرده بود به خانه بیاید . حتی موقع تحویل سال هم خانه نبود . سارا خیلی دلتنگ پدر شده بود . کفش های قرمزش را نوازش می کرد و می بوسید . هنوز آنها را نپوشیده بود و منتظر بود وقتی پدر برگشت آنوقت کفش ها را بپوشد و به مهمانی بروند . پدرش به او قول داده بود که اگر امثال هم شاگرد اول بشود یک عروسک بزرگ و زیبا برایش بخرد . سارا عاشق عروسک بود . به همین خاطر تمام تلاشش را میکرد تا حتماً امسال هم شاگرد اول بشود .
■■■
همه فرماندهان در داخل اتاق جلسه مشغول صحبت بودند . این جلسه حساسیت زیادی داشت . باید امنیت تمامی مسافران و مهمانان نوروزی را تامین می کردند . پدر سارا هم که یکی از فرماندهان بلند پایه پلیس بود در این جلسه حضور داشت . بعد از پایان جلسه پدر با عجله به طرف خانه حرکت کرد تا تلافی این چند روز نبودنش را در آورد . دلش برای سارا و خانواده اش یک ذره شده بود .
زنگ در به صدا در آمد . سارا به طرف در دوید و با دیدن پدر ، با خوشحالی به بغلش پرید و گردنش را محکم چسبید . پدر دستی به موهایش کشید و صورتش را بوسید. آنشب سارا تا دیروقت نگذاشت پدر بخوابد و مدام مجبورش می کرد تا برایش قصه تعریف کند و کنارش بنشیند . پدر با اینکه خیلی خسته بود ولی دلش نمی آمد دل سارا کوچولو را بشکند .
صبح وقتی سارا از خواب بلند شد دوباره با عجله به سمت اتاق پدر دوید تا بیدارش کند ولی باز پدر رفته بود . صبح زود ، وقتی که سارا هنوز توی خواب بود . چون باید می رفت . سارا نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد . تا می توانست گریه کرد و اشک ریخت ولی چاره ای جز انتظار کشیدن نداشت . دوباره به سوی جعبه کفش هایش رفت . درب جعبه را باز کرد و کفشها را از داخل جعبه بیرون آورد . آنها را بغل کرد . بوئید و بوسید و شروع کرد به صحبت کردن با آنها . خیلی دلش می خواست تا پدرهمین حالا زنگ در را به صدا در آورد .
هلی کوپتر نیروی انتظامی کم کم آماده پرواز می شد . عملیات کنترل محور ها کلید خورده بود . پدر به همراه همکارانش بسوی هلی کوپتر در حرکت بودند . مدتی بعد همه سوار شدند و درب ها بسته شد .
خلبان با بی سیم درخواست صدور اجازه پرواز کرد . چند دقیقه بعد هلی کوپتر برفراز تبریز به حرکت در آمد و پس از مدتی کوتاه به سمت جاده های خارج از شهر رهسپار شد . همه چیز خوب پیش می رفت . پدر دلش برای سارا تنگ شده بود . با اینکه اصلاً دلش نمیخواست بدون خداحافظی با او از خانه بیرون بیاید ، ولی باید به ماموریتش می رسید . باید می رفت تا پدران دیگر سالم و به موقع به منزل برسند و دختران و پسران خود را به آغوش بکشند . باید می رفت تا همه از نوروز لذت ببرند و مسافرت های به یاد ماندنی داشته باشد . باید می رفت ...
سارا با شنیدن صدای هلی کوپتربه پشت پنجره دوید . هنوز کفش ها در بغلش بودند . به آسمان چشم دوخت . هلی کوپتر از روی خانه شان عبور کرد . سارا سعی می کرد آدمهای داخل آن را ببیند ولی هلی کوپتر خیلی اوج گرفته بود و از پایین چیزی معلوم نمی شد .
چشمهای سیاه و کوچک سارا هلی کوپتر را تا جایی که چشم کار میکرد بدرقه کردند . دوباره اشک برگونه های سارا چکید و قلب کوچک و مهربانش لرزید .
هلی کوپتربه موقعیت مورد نظر رسیده بود و حال می بایست ارتفاع خود را کم می کرد تا بتواند محورهای عبور و مرور را به دقت کنترل نماید . ماشین ها با سرعت مسیر را به سمت مقصد طی می کردند . هر کسی عجله داشت تا زودتر به مقصد برسد .
■■■
مدتی بود که هلی کوپتر مشغول گشت زنی بود . ارتفاعش با زمین خیلی کم شده بود . پلیس های داخل هلی کوپتر نیز به دقت مسیر ها را کنترل می کردند . هلی کوپتر از بالای زمین های کشاورزی در حال عبور بود که یکباره اتفاق نا خواسته ای رخ داد . هلی کوپتر با زمین برخورد کرد و چند لحظه نگذشت که متلاشی شد . شدت حادثه بقدری بود که کسی نتوانست از آن جان سالم به در ببرد .
چند روزی بود که سارا از رفتارهای مشکوک مادر و سایر اقوام دلگیر و نگران بود . گویا همه چیزی را از او پنهان می کردند . چندین بار سراغ پدر را گرفته بود ولی مادر هر بار با بهانه ای او را قانع کرده بود .
سارا تمام حواسش به در بود تا وقتی پدر آمد اورا غافلگیر کند و فوراً به بغلش بپرد . شب ها خواب پدر را می دید .
■■■
یکسالی می شد که از پدر خبری نبود . کفشهای قرمز هنوز داخل جعبه شان بود و سارا همیشه با آنها درد دل می کرد . آنها را می بوسید و بغل می کرد . یکسالی می شد که پدر زنگ در را به صدا در نیاورده بود و سارا همه اش منتظر صدا کردن زنگ در بود . سارا شاگرد اول شده بود و حال کلاس سوم بود . سارا تصمیم گرفته بود تا در کلاس سوم هم شاگرد اول بشود تا وقتی پدر آمد خیلی خوشحال بشود .
سارا دیگر عروسک نمی خواست و فقط می خواست پدر بیاید و او را در آغوش بکشد . ولی پدر نمی آمد و سارا این را نمی دانست که پدر هیچگاه نخواهد آمد و کفش های قرمزش بدون اینکه حتی یکبار هم پوشیده شوند به پاهایش تنگ خواهند شد ...
داستان فوق بصورت کتاب از طرف معاونت اجتماعی نیروی انتظامی استان آذربایجان شرقی جهت پخش در مراسم اولین سالگرد شهیدان سرافراز سرتیپ دوم پاسدار محمود جلالی و امیر سرتیپ دوم علی نیازی به درجه چاپ نائل گردید . خداوند متعال این دو شهید را شفاعت کننده ما قرار دهد
تبریز – اسفند 1387
بابک قوجازاده
استفاده از مطالب اين وبلاگ فقط با کسب اجازه از نويسنده آن بلامانع مي باشد
در صورت لزوم مي توانيد با آدرس پستي : ايران - آذربايجان شرقي - صندوق پستي 386-51845 مكاتبه نمائيد