بالاخره در اولین روزهای بهاری اولین دفتر شعری من با عنوان " اللرینده ایتیرمیشم دونیامی " با ۵۷ شعر مجوز نشر اخذ نمود . ضمنا اولین سی دی صوتی دیکلمه های شعری من نیز آماده نشر شده است که انشاللاه در فواصل آینده نسبت به نشر و پخش این اثر نیز اقدام خواهم نمود . تازه ترین و آخرین شعرمرا نیز با عنوان انتفاضه تقدیم شما دوستان گرامی می نمایم . یاد آور می شوم که متن ترجمه فارسی این شعر را در ادامه مطلب می توانید بخوانید ...
اته یینده کی داشلار
قورتولسالاردا
اوووج اوووج زئیتونلاری
جیبلرینه ییغ .
سحر یاخیندیر
دوشمن لر اوزونه
زئیتون توپوره جه ییک ....
(بابک قوجا اوغلو )
این روز ها تبریز و آذربایجان دو فرزند دلاور و دو انسان پاک خود را از دست داد . "سرهنگ جلالي"و"سرهنگ نيازي" فرماندهان پليس پيشگيري و پليس راه آذربايجان شرقي که در حادثه سقوط بالگرد در شهرستان ورزقان ، در حال انجام ماموریت مقدس خویش به درجه رفیع شهادت نائل شدند همه مردم این خطه را داغدار عروج عاشقانه و عارفانه خویش ساخت . شهادت این دو کبوتر عاشق را به تمام امت شهید پرور تبریک و تسلیت عرض می نمایم و این شعر را تقدیم تمامی عاشقان راه حق و شهادت به خصوص این دو سردار سرافراز اسلام می نمایم :
داریخمیشام اللرینه
و آددیم آددیم گزدیییمیز او دوزلره یئنه
گویده بولودلاری سئیر ائتمه یه
گونشین رنگینی ایچیمه اودماغا
و سنین شئهلی گوزلرینه
داریخمیشام دورنا سایاقلی
چنار بویلو
حسرت جالاغی ...
داریخمیشام مزارلار اوسته
انتفاضه ائتمه یه
بوتون شهیدلرین مارش هاوالارینا
داریخمیشام
بیر داهادا دنیزین سونوندا گورونن شهرین
چیراقلی گئجه لرینه
سنه مکتوب یازماق
قلمی کاغاذ اوسته چکدیییم قدر
چتین اولسادا
اللریم آوارالیق
حسینی یاشاماغا بئله
دوزنمه یه جک هئچ زامان
گولوم
داریخمیشام
ثانيه لر رکوردونا
و سنه چاتماق اضطرابیندا یاشادیغیم
اوتومبیل لرین سرعتینه قیسقانماغیما
داریخمیشام بیر داها
او خوش باخیشلی
سئوگی چاغلارینا
داریخمیشام سسینده خاطیرلادیغیم
یای گون باتانلارینا
و مغرور جاسینا آددیم آتماغینا
لاپ دونن لردن
و بلکه ده صاباحین گوموش ثانیه لی
ساعاتلاریندان آرتیق
یامان داریخمیشام
بو گونلر سنه ...
(بابک قوجا اوغلو )
-- بنا به درخواست مراجعه کنندگان فارس زبان ، ترجمه ای شکسته بسته از این شعرم آماده کردم که می توانید آن را در ادامه مطلب بخوانید . چنانچه دوستان مایل باشند می توانند این ترجمه را روان تر نمده و برایم ارسال کنند تا جایگزین نمایم . با تشکر --
با یاد شهید مهدی باکری و تمامی شهیدان ، جانبازان و آزادگان راه حق
اود ،
سو ،
توپراق ...
و سنين گؤزلرينين
دوم ـ دورو دنيزلييينده
ساچلارينين قاپ ـ قارا
شوه گئجه لرينده
اللريني دوشونمك
هر ندن گؤزل ...
لاپ قولاغينين ديبينده
آچيلان قورشونلار
و اؤنونده پارت ـ پارت
پارتلايان مين لر
بير آدديم دا يولوندان بئزديره بيلمه دي سني ...
سينه نه تاخيلان
فيشنگ لر
دوست يارالاريندان
آجي اولسادا
دوردورانمادي سني ...
و يئرلر سنين ييخيلماغينا
حسرت قالدي ايللر ،
سون زامانلارا قدر ...
آياقلارين گئتمك ايسته مه سه يدي
و گؤزلرين گونشين قيزيل چاغلارينا
حسرت قالماسايدي
اوره يين سه بير آز دينج دورسايدي
ياشامالي ايدين هله
فصيللرین آخاري كيمي ...
(بابك قوجا اوغلو )
شاید برای بازدید کنندگان همیشگی این وبلاگ این پست خیلی متفاوت و غیر معمول باشه اما می خوام براتون یک قصه بگم . من خوام کمی از دلم بنویسم . انسانها واقعا موجودانی بسیار عجیب و غریب هستن و زندگی اونا واقعا به تار مویی وابسته هستش . همگی سالی نو را با آرزوهای بسیاری شروع کردیم . اصلا تا حالا تمامی سال نو ها را اینگونه آغاز نموده ایم . و این هم یکی مثل همین سال نو هایی که اومدن و رفتن و باز ما ماندیم و این دنیای بی در و پیکر . همیشه از خودم این سوال رو می پرسم که آخه این همه تلاش و فعالیت و بدو بدو ها برای چیه ؟ و اونقدر تا ته موضوع می رم که آخرش کم می مونه دیوونه بشم اما همیشه یک بیت شعر از استاد بختیار واهابزاده شاعر سرشناس آذربایجان هستش که به دادم می رسه و او چنین فرموده :
دایاز باخسان بو دونیا بیر ذره دیر
درین باخسان هر ذره ده دونیا وار ...
آره درسته وقتی که از بالا به موضوعات مختلف نگاه می کنیم چنین تصور می کنیم که همه دنیا ذره ای بیش نیست ولی وقتی وارد زندگی و متن جامعه می شویم تازه متوجه می شویم که در هر ذره دنیایی نهفته است . روز اول عید ، درست چندین ساعت از آغاز سال نو بی تابی و بیقراری من آغاز شد . بی قراری برای روزهای خاص و کسی خاص ...

دلم گرفت . سوار ماشین شدم و بر سر مزار مطهر شهدا رفتم . چنان تپش قلبی داشتم که نگو و نپرس . شروع به قدم زدن در میان این آرام خفته گان دلاور کردم . بودند کسانی که هفت سین بر روی این قبور مطهر بپا کرده بودند . کسانی قران می خواندند و افرادی نیز شیرینی و خرما به همگان تعارف می نمودند . گم شده من اینجا نبود . او پشت آن آبهای ساکت دریاچه خفته بود . اما من می خواستم بوی او را از این وادی در تبریز بگیرم . همراه تابش آفتاب و نسیمی که از سوی دریا به صورتم می خورد . به قول فرها ابراهیمی اردبیلی ، شاعر ترانه آیریلیق :
آیریلیق دردینی چکمه یه بیلمز
یاردان آیری دوشن گوز یاشین سیلمز
دئییرلر اینتظار خسته سی اولمز
آیریلیق آیریلیق آمان آیریلیق
هر بیر درددن اولار یامان آیریلیق ...
قدم و زدم و نفس می کشیدم و عکس می انداختم و غصه می خوردم . خانیم محجبه بسویم آمد و خرما تعارف کرد . خرما را خوردم و به راهم ادامه دادم . پیرزنی که بهتر است بگویم شیر زنی پای مزار پسر بسیجی اش نشسته بود و حزن اندود می گریست . پسرش بسیجی بود و پاسدار . غواص بود و دلاور . وقتی از کنارش رد شدم آرام گفت : پسرم عکس می گیری ؟ چند قدم به عقب برگشتم . شاید تصور می کرد که من از همان عکاسی هایی هستم که روزهای تعطیل در پارکها عکس یادگاری می گیرند . گفتم : بلی . گفت بی زحمت عکس من و پسرم را بگیر ! بعد همان خانمی که من خرما تعارف کرده بود امد . متوجه شدم که ایشان هم خواهر این بسیجی هستن . چند عکس از مادر گرفتم . گل در دست و کنار عکس پسرش . می گفتند که راستش می خواهند این تابلو هارا بردارند و ما نیز به این عکسها عادت کرده ایم . پیرزن دعایم کرد . پا شدم و باز راه رفتنم آغاز شد . بادی تند می وزید و من هنوز گم شده خود را پدا نکرده بودم . راستش خودم هم می دانستم که پیدا نمی کنم اما نمی خواستم باور کنم که امروز نمی توانم عید را به او تبریک بگویم . خیلی برایم سخت می شود وقتی مدتی نمی بینم او را . یک سالی نیست که باهاش دوست شده ام اما خیلی بهش عادت کرده ام . این پست رو هم زدم تا از اینجا عرض سلامی داشته باشم بمحضر مبارک او و دوستانش . امیدوارم که ما هم لیاقتی داشته باشیم تا بتوانیم راه آنها را ادامه دهیم ...

--------------------------------------------------
پاورقی : در حین نوشتن این مطلب اصلا حالم خوب نبود . سادگی و اشکالات آن را بگذارید بر طبیعی نبودن حال من ...
استفاده از مطالب اين وبلاگ فقط با کسب اجازه از نويسنده آن بلامانع مي باشد
در صورت لزوم مي توانيد با آدرس پستي : ايران - آذربايجان شرقي - صندوق پستي 386-51845 مكاتبه نمائيد