خیالیمدا بیر سن وارسان ، بیــــر وطن
گوله ـ گوله عؤمور سورور بو سئوگی
مین ایل گلیب اؤتوب کئچسه بوگـــوندن
اؤلن دئییل ، اؤلن دئییل سئوگیمیــز ...
بولاقلاردان جوشار گئدر بو سئوگــــی
آرازلارلا آشــــــــار گئدر بـو سئوگـــی
آددیم ـ آددیم یاشار گئدر بـو سئــــوگی
اؤلن دئییل ، اؤلن دئییل سئوگیمیز ...
بیر نئچه گون آیری دوشموش تورپاغیق
اوتای ـ بو تای حسرتیله سیـــــزلاریــــق
اوزاق دوشسک گئجه ـ گوندوز آغلاریق
اؤلن دئییل ، اؤلن دئییل سئوگیمیـــز ...
قیلینجیمـــی تئز گتیرین آمــــــان دیــــر
هجـــــران دردی کؤنلومه اود قالادیــــر
او قیز منی گؤرمک اوچون جـــان آتیر
اؤلن دئییل ، اؤلن دئییل سئوگیمـیز ...
«بابک» سانـمــــــــا باغلــــی آچیلمـــــاز
حاق دیر سؤزون کیمسه بویون قاچیرماز
"قادان آلیم" سؤزلرینی آچیق یــــــــــــاز
اؤلن دئییل ، اؤلن دئییل سئوگیمیــــز ...
(بابک قوجااوغلو )
مدتی بود که مطلب جدیدی تو وبلاگ نمی گذاشتم تا اینکه چندی پیش یکی از دوستان خوبم چند شعر از خودش برایم خواند . شیرینی و زیبایی کلام و معنی این شعر ها مرا مجذوب خود نمود . خواستم با یک تیر دو نشان زده باشم : هم شما را از این شیرینی بی نصیب نگذارم و هم دستی هم به سر روی خاک گرفته وبلاگ کشیده باشم . برای این شاعر جوان آذربایجانی و خوش ذوق تبریزی آرزوی سلامتی ، سرافرازی و موفقیت دارم . و حالا این شما و این هم دل نوشته های خانم زهرا دیبائی :
میان قلب عاشقــم تو بهترین ترانـــــــــه ای
تو بهترین دلیل هر سکوت بـــی بهانــــــــه ای
تمام زندگانیم , تو تک ستـــاره ام شـــــــــدی
تو بهترین کلام من ، دلیل بـــــودنم شـــــــدی
نگاه عاشق تو را هنوز مــــــن ندیـــــــده ام
از آسمان عشق تو ستــــــــاره ای نچیـــــده ام
صدای تو برای من تمام با تو بودن است
بدان صدای قلب پاک تو برای من مقدس است
شکسته شد به دست تو سکــــوت زندگـــــانیم
شکسته شد به عشق تو غرور جـــــــــاودانیم
تمام بغض و آه من همین کلام آخـــــــــر است
که قلب من کنار قلب مهربان تو کم و کم است
( زهرا دیبائی ) 30/10/1384
***
خواب دیدم
امروز که باران بارید
قفل قلب همه ی انسانها
به یکباره شکست
امروز به زیر باران
مرد ثروتمندی
با پای پیاده شهر خود را می گشت
همه چون باران
پرطراوت بودند
همه بی کینه و بی ریا و عاشق بودند .
( زهرا دیبائی ) 19/9/1381
***
کاش می شد درون دلمان جز به محبت نمی اندیشیدیم
خشم و نفرت را می زدودیم ز دل
آن زمان در لغت نامه ی دل
کلمه ی کینه نبود
همه راحت بودیم
با محبت بودیم
دشمنی معنی خود گم می کرد
و به جایش همه جا
عشق ، محبت ، دوستی جا می کرد.
( زهرا دیبائی ) 16/9/1380
مدتها بود که می خواستم درباره صمد بنویسم . راستش دنبال بهانه ای بودم . تا اینکه یکی از دوستان عزیزم از من یکی از ترجمه های ترکی به فارسی صمد را خواست . و این بهانه ای شد تا حال و هوای دیگری به وبلاگم دهم . لازم به ذکر است اکثر مطالب این بخش به زبان فارسی می باشد و در حقیقت در این بخش بیشتر سعی نمودم تا صمد را به فارس زبانها معرفی کنم . به امید خدا در مطالب بعدی سعی خواهم کرد مطالب ترکی نیز برای آذربایجانیان عزیز در وبلاگم بگنجانم . شما هم ما را از نظرات و پیشنهادات خود محروم نکنید . در ضمن اگر شما هم مطلبی ، عکسی یا به هر حال دیکلمه ای در باره صمد دارید برای ما بفرستید تا با نام خودتان در وبلاگ قرار گیرد .
در پایین یکی از برگردانهای صمد از ترکی به فارسی را می خوانیم .
را ه برو بی آنکه خسته و تشنه شوی
نوشته :ناظم حکمت
پسرم ، یکی بود ، یکی نبود . در سه گوشه دنیا دور از هم ، سه جوان بودند ، هم قد و هم سن .
پسرم ، در سه گوشه دنیا از اسم و رسم یکدیگر خبری داشتند .
خوب گوش کن پسرم ، این سه جوان در سه گوشه در سه گوشه دنیا دور از هم ، به فکر افتادند که سنگ « زندگی جاوید » را پیدا کنند و برای این کار در یک سال معین و در یک روز معین و در یک ساعت معین ، به راه افتادند ...
پسرم ، سنگ « زندگی » جاوید پشت کوه ها در ته چاه بود .
سه جوان برای به دست آوردن سنگ « زندگی جاوید » که در ته چاه خونین پشت کوه ها افتاده بود ، از سه راه مختلف آغاز سفر کردند .
جوان اولی رفت و رفت و بازهم رفت .
عصا و چاروق آهنی اش چون شاخه نازک بید شد .
وسط راه سر سنگی نشست که کمی استراحت کند . چشمانش بسته شد و به خواب رفت .
پسرم وقتی جوان اولی چشمانش را باز کرد ، دید بالای سرش دختری ایستاده با چشمان سرمه کشیده و چنان زیبا که مثل و مانندش در عالم پیدا نمی شود .
دختر گفت : « ای جوان کجا می روی ؟ »
جوان گفت :« دنبال سنگ زندگی جاوید می روم . »
دختر گفت :« این سنگ ، پشت کو ها در ته چاه خونین است . زندگی تو برای رسیدن به آن چاه کافی نیست . تو که عمر محدودی داری ، باید به عیش و عشرت بپردازی و خوش بگذرانی . تو زنبوری ، و من گل ، پیش من بمان و عسلم را بگیر .»
پسرم ، جوان اولی سرش را خم کرد و در نصف راه ماند .
جوان اولی در نصف راه ماند ...
جوان دومی هم رفت که رفت و بهز هم رفت و برای اینکه خواب نرود ، انگشتش را با کارد برید و نمک روی زخم ریخت تا از درد زخم انگشت خواب نبردش .
پسرم ، جوان دومی آن قدر راه رفت که پاک تشنه شد و ناگهان دید که سر راهش آب زلالی جاریست .
پسرم ، جوان دومی چنان تشنه بود که خود را به آب انداخت و آن قدر از آب خنک خورد که دیگر نتوانست از سر آب بلند شود و همانجا افتاد و ماند .
پسرم ، جوان اولی در نصف راه ماند . اما جوان دومی در دو سوم راه و اما جوان سومی رفت و رفت و رفت و بازهم رفت ...
تشنه اش شد اما لب به آب زلال وخنک نزد .
خسته شد اما سر بر زانوی زیبای زیبایان ، آن دختر وسمه کشیده نگذاشت و استراحت نکرد .
رفت و رفت و بازهم رفت .
پسرم ، آنکس که چنین راه برود ، البته به مقصود می رسد .
تو هم ، پسرم ، بی آنکه خسته شوی و بی آنکه تشنه شوی ، با ایمان کامل راه برو . آنکس که ایمان دارد خسته نمی شود ...
مطالب زیادی در حق این معلم فداکار روستاهای آذرایجان گفته ، سروده و نوشته شده است که ما سعی خواهیم کرد گرچه اندک ولی جرعه ای از آن را به حضورتان معرفی نماییم . در ضمن لینک وبلاگی را هم می آورم که شما میتوانید آنجا داستانها و نوشته های صمد را مطالعه نمایید .
آنجاق چوخ گؤزل اولدوغو اوچون حئییف لندیم بورادا یازمایام . شاعیرین ده آدینی سونرا تاپارسام بورادا یازارام . سیزده شاعیرین آدینی بیلسه نیزسه منه حتما دئیین .
داها ای جان ـ جیگریم سن ائلــه گئت ـ منده بئـلــــه ،
گئت کی خوشبخت اولاسان بیرده کؤنول دوشمز اله .
ای کی سن آند وئریردین منــــی شعــره ـ غــزلــــه ،
قالسین آندین قولاغیندا یئنه سنیـــزلـــــــه میشـــم !...
ایسته دیم سیزین چون بیر یازی یازام ، گؤز یاشیم چاغلاییب قویمادی منی ...
ایسته دیم سئوگیمیـــــــن دردیندن یــــــازام ، اللریم تیتره دی قویمادی منی ...
ایستــــه دیــم اونــون چـــون بیـر مکـتـــوب یـــازام :
«یاخشی اول» سئوگیلیم ؛ اونوتما منی ...
استفاده از مطالب اين وبلاگ فقط با کسب اجازه از نويسنده آن بلامانع مي باشد
در صورت لزوم مي توانيد با آدرس پستي : ايران - آذربايجان شرقي - صندوق پستي 386-51845 مكاتبه نمائيد